باران

اي فصل با باران ما،بر ريز بر ياران ما

چون اشك غمخواران ما در هجر دلداران ما

مولانا

تاك

بودم آن روز من از طايفه دردكشان

كه نه از تاك نشان بود ونه از تاك نشان

عبدالرحمان جامي

رند

غلام همت رندان عافيت سوزم

كه از محبت با دوست دشمن خويشند

هنگام

گویند که هر چیز، به هنگام بود خوش
ای عشق، چه چیزی که خوشی در همه هنگام

سوزنی سمرقندی

كمند

سر شه سلامت ار من زفراق او بميرم
به كمند او دهم جان سر زلف او بگيرم

آه

آه اگر دست دل من به تمنا نرسد

يا دل از چنبر عشق تو به من وا نرسد

سعدي

وصل

باز از شراب دوشین در سر خمار دارم

وز باغ وصل جانان گل در کنار دارم

بهار

بهار آمد ولي ديگر نفس نيست

نصيب من بجز كنج قفس نيست

مزه

در وصالي كه شود زود ميسر مزه نيست

چند روزي به ميان نامه و پيغام خوشست

طالب آملي

فراق

شب فراق كه داند كه تا سحر چند است؟

مگر كسي كه به زندان عشق در بند است

سعدي